کالکشن «تابلوهای پوشیدنی»

خانه خلاقیت طاقه‌چیان
11 مهر 1405
0

کالکشن «تابلوهای پوشیدنی»

سال‌ها سهم من، سکوت بود. سکوتی که هر صبح با اولین نور آغاز می‌شد و شب، آخرین نگاه آن را خاموش می‌کرد. آمدن را می‌دیدم. رفتن را هم. چشم‌های بی‌شماری از مقابلم عبور کردند. بعضی فقط نگاهم کردند. بعضی مکث کردند. بعضی چیزی از خودشان را در من جا گذاشتند و بی‌آنکه بدانند، تکه‌ای از مرا با خود بردند. اما هیچ‌کس مرا با خود نبرد. سرنوشت من، ماندن بود.ایستادن.در مرزی که دیگران برایم کشیده بودند. سال‌ها طول کشید تا بفهمم هر قابی، فقط چیزی را حفظ نمی‌کند؛ گاهی چیزی را زندانی هم می‌کند. بعد، کسی آمد. نه برای تماشای من. برای شنیدن سکوتی که سال‌ها در من انباشته شده بود.
از من پرسید:
اگر دیگر مجبور نباشی همین‌جا بمانی، کجا خواهی رفت؟ سؤال عجیبی بود. من تا آن روز، هیچ‌وقت به رفتن فکر نکرده بودم. اما از همان لحظه، چیزی درونم شروع به جابه‌جا شدن کرد. رنگ‌ها دیگر آرام نمی‌ماندند. خط‌ها دیگر به سکون رضایت نمی‌دادند. نور، هر بار که روی من می‌نشست، انگار راه خروجی را جست‌وجو می‌کرد. بعد فهمیدم قرار نیست تغییر کنم. قرار است ترجمه شوم. نه از زبانی به زبان دیگر. از ایستادن، به راه رفتن. از نگاه شدن، به زندگی کردن. رشته‌هایی مرا از نو خواندند. پارچه، جمله‌های ناتمامم را ادامه داد. دوخت، سکوت‌هایم را به هم وصل کرد. آن‌وقت بود که قاب، آرام‌آرام از دورم کنار رفت. نه با شکستن. با بی‌نیاز شدن. فهمیدم قاب، همیشه چوب و شیشه نیست. گاهی یک عادت است. یک تعریف قدیمی. یک باور که می‌گوید اثر هنری باید فقط دیده شود. من از آن تعریف بیرون آمدم.
روی شانه‌ها نشستم. با نفس‌ها بالا و پایین رفتم. در باد پیچیدم. زیر باران خیس شدم. در خیابان‌ها قدم زدم. در آغوش کشیده شدم. با هر حرکت، دوباره شکل گرفتم. آن روز بود که فهمیدم انسان، دیوار تازه‌ی من نیست. قاب زنده‌ی من است. قابی که می‌خندد. می‌دود. منتظر می‌ماند. عاشق می‌شود. پیر می‌شود. و هر روز، معنای تازه‌ای به من می‌بخشد.حالا دیگر اگر کسی بپرسد کجا زندگی می‌کنم، نمی‌توانم نشانی یک دیوار یا یک گالری را بدهم. من در حافظه‌ی تن‌ها زندگی می‌کنم. در چینِ پارچه‌ای که با حرکت جان می‌گیرد. در نوری که هر ساعت رنگ دیگری بر من می‌پاشد. در ردِ سفری که روی آستین می‌ماند. در گرمای دستی که مرا لمس می‌کند. من دیگر برای تماشا شدن خلق نشده‌ام. می‌خواهم اتفاق بیفتم. و شاید از همان نخستین قطره‌ی رنگ، از همان لحظه‌ای که هنوز هیچ تصویری کامل نشده بود، تمام رؤیایم همین بود: روزی از دیوار پایین بیایم، و به جای آنکه روبه‌روی زندگی بایستم، همراهش راه بروم.

روایت خمار مستی:

من نخست روی دیوار متولد شدم. در دل سیاهی، میان چرخش سماع و خطی که از شعر سعدی جان گرفته بود:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

مدتی در قاب ماندم؛ تصویری از شور، حرکت و حضوری که پیش از هر کلامی در جان نشسته است. اما سرنوشت من تنها تماشا شدن نبود. از دیوار پایین آمدم و به زندگی نزدیک‌تر شدم. گاهی نرم و سبک، دور تنت نشستم. گاهی آزادتر شدم و با قدم‌هایت حرکت کردم.گاهی در قامتی استوار، روی شانه‌ها ایستادم. گاهی مثل نسیمی رنگین بر دوشت افتادم و دو چهره متفاوت از خودم نشان دادم. گاهی باریک و ظریف، نزدیک قلبت گره خوردم. گاهی در گوشه‌ای کوچک از پوششت ظاهر شدم و گاهی ساده و روزمره، با تو به خیابان آمدم. قرمز، گرمای دلدادگی را با خود آورد. سرمه‌ای، به آن وقار و عمق بخشید. در بعضی شکل‌ها رنگ‌هایم تغییر کردند، اما کلمات سعدی همچنان در تار و پودم جریان داشتند. من از یک تابلو آغاز شدم و بعد، راه خودم را به تن، حرکت و زندگی باز کردم. اکنون ممکن است مرا روی دیوار ببینی، روی شانه‌ات بیندازی، دور تنت بپوشی یا در گرهی کوچک با خودت همراه کنی. در هر شکل، بخشی تازه از من آشکار می‌شود. و اگر مرا با خودت ببری، فقط یک اثر انتخاب نکرده‌ای؛ ادامه یک روایت را وارد زندگی‌ات کرده‌ای.

روایت متصل

گاهی شعر، تنها خوانده نمی‌شود. آن‌قدر در جان آدم می‌ماند که مرز میان واژه و تن را از میان برمی‌دارد. در غزل «متصل»، مولانا هر بار معشوق را با نامی تازه می‌خواند؛ جان، آب، نان، باغ، شمع… نام‌ها تغییر می‌کنند، اما همه به یک حضور اشاره دارند. این مجموعه، از همین اندیشه آغاز شد. اگر همه‌ی این نام‌ها به یک حقیقت می‌رسند، آیا می‌توان آن حقیقت را نه با چهره، بلکه با خودِ کلمات تصویر کرد؟
پیکره‌ی این آثار از خط ساخته شده است؛ حروف، نقشِ لباس نیستند، استخوان‌بندیِ تصویرند. کلمات از صفحه برخاسته‌اند، قامت گرفته‌اند و در تن، تابلو و زندگی ادامه یافته‌اند. هر اثر، شکلی متفاوت از همان اتصال است؛ اتصالِ شعر به تصویر، تصویر به انسان، و انسان به معنایی که هرگز در یک نام خلاصه نمی‌شود. شاید به همین دلیل مولانا، به جای معرفی معشوق، فقط او را پی‌درپی می‌خواند:
جان من‌ست او…
آب من‌ست او…
نان من‌ست او…
شمع دل‌ست او…
«متصل» نیز تلاشی است برای ادامه دادن همین خواندن؛ جایی که واژه، از معنا عبور می‌کند، به فرم تبدیل می‌شود، و فرم، دوباره به حضوری زنده.

روایت رها مکن :

گاهی یک شعر، پیش از آنکه نوشته شود، سال‌ها در دل یک نامه زندگی می‌کند. نامه‌ای که شاید هرگز فرستاده نشود؛ نامه‌ای که نویسنده‌اش می‌داند که هیچ سرزمینی، هیچ سفر و هیچ فاصله‌ای، انسان را از تنهاییِ خویش رها نمی‌کند. تنها چیزی که باقی می‌ماند، خواهشی است که بارها در دل تکرار می‌شود؛ خواهشی برای گسسته نشدن پیوندی که هنوز نفس می‌کشد. این اثر از گفت‌وگوی میان دو متن زاده شده است؛ از بی‌قراریِ نامه‌های عاشقانه‌ی فروغ فرخزاد و از شعر «مرا دگر رها مکن»؛ جایی که عشق دیگر وعده‌ی وصال نیست، بلکه تمنای ماندن است، حتی اگر جهان سراسر رفتن باشد. خطوط، نقش‌ها و اسب‌های این اثر، تصویرِ همین کشاکش‌اند؛ میل به رفتن و خواهش برای ماندن، آزادی و دلبستگی، حضور و غیاب. شاید هر کدام از ما، در جایی از زندگی، همان جمله را با زبانی دیگر گفته باشیم:
مرا بخواه در شبانِ دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکن.

دیدگاه‌ها

بدون دیدگاه

شماهم توی این بحث شرکت کنید

شاید بپسندید

کالکشن « چهار فصل عشق »

هیچ شعر عاشقانه‌ای کامل نیست. نه به این دلیل که شاعر واژه کم آورده باشد، بلکه چون عشق، همیشه زودتر از زبان اتفاق می‌افتد. پیش از آنکه کلمه‌ای روی کاغذ بنشیند، چیزی میان دو نفر گذشته است؛ نگاهی که ثبت نشده، مکثی که نوشته نشده، دستی که نرسیده، و سکوتی که هیچ شاعری نتوانسته آن […]

کالکشن عبور (در آستانه تا سپیده)

کالکشن عبور از ایده : عبور همیشه همان لحظه‌ای اتفاق نمی‌افتد که فکر می‌کنیم در حال گذشتن از چیزی هستیم. گاهی خیلی پیش‌تر اتفاق افتاده، بی‌آنکه لحظه‌اش را دیده باشیم. آنچه می‌بینیم، خودِ عبور نیست؛ ردی است که از خود به جا گذاشته است. چیزی فرو ریخته، چیزی باقی مانده و چیزهایی هنوز وجود دارند، […]

کالکشن دیوان

از طومار دیوان کاتبان کهن نوشته‌اند: «پیش از آنکه انسان، نام دیوها را بر زبان بیاورد، دیوها نام انسان را می‌دانستند. نه در کوه‌ها زاده شدند، نه در غارها، نه در ژرفای دوزخ.آنان از جایی قدیمی‌تر برخاستند؛ از نخستین شکافی که میان نور و تاریکی افتاد. آن روز، نور گمان می‌کرد که جهان، تنها از […]