کالکشن دیوان

خانه خلاقیت طاقه‌چیان
11 مهر 1405
0

از طومار دیوان

کاتبان کهن نوشته‌اند:

«پیش از آنکه انسان، نام دیوها را بر زبان بیاورد، دیوها نام انسان را می‌دانستند. نه در کوه‌ها زاده شدند، نه در غارها، نه در ژرفای دوزخ.آنان از جایی قدیمی‌تر برخاستند؛ از نخستین شکافی که میان نور و تاریکی افتاد. آن روز، نور گمان می‌کرد که جهان، تنها از روشنایی معنا خواهد گرفت. تاریکی اما خاموش ماند. از سکوت او، سه سایه برخاست.

نخستین، بال‌هایی از زر بر دوش گرفت. چنان درخشان که هر چشم، پیش از دیدن حقیقت، شیفته‌ی تماشای او می‌شد. او را زرین‌بال خواندند.

دومین، دست بر سینه‌ی انسان گذاشت. نه برای آنکه دلش را بیرون بکشد، بلکه برای آنکه آرام‌آرام، جای آن را با زمزمه‌های خود عوض کند. او را دلباز نامیدند.

سومین، در دل آتش ایستاد. شعله‌ها او را نمی‌سوزاندند. هرگاه جهان او را می‌جست، در آتش ناپدید می‌شد؛ نه برای گریز، که برای آنکه آتش را به یاد بیاورد. او را سامندر خواندند.

نور، آن سه را نگریست و گفت:
“شما از تاریکی آمده‌اید.”
تاریکی پاسخ داد:
“نه…
ما از انتخاب آمده‌ایم.”
از آن روز، هیچ دیوی با شمشیر به جنگ انسان نرفت. زرین‌بال، با شکوه آمد. دلباز، با نجوا. سامندر، با آتش. و انسان، هر بار گمان کرد که دشمنش بیرون از او ایستاده است. سال‌ها گذشت. افسانه‌ها یکی پس از دیگری نوشته شدند. بعضی دیوها را کشتند. بعضی از آن‌ها گریختند. اما هیچ افسانه‌ای ننوشت که دیوها چگونه زنده ماندند. زیرا دیوها، در کوه‌ها زندگی نمی‌کردند. آنان در هر جایی می‌زیستند که حقیقت، چهره‌ی خود را از یاد می‌برد. در هر دلی که زمزمه را از صدا تشخیص نمی‌داد. در هر چشمی که درخشش را با روشنایی اشتباه می‌گرفت. و در هر آتشی که تنها سوزاندن را می‌شناخت و نه دگرگون شدن را. پس کاتبان، در پایان طومار نوشتند:
اگر روزی، زرین‌بال را دیدی، چشم‌هایت را ملامت نکن.
اگر دلباز را شنیدی، دلت را سرزنش نکن.
و اگر سامندر را در آتش یافتی، از شعله‌ها مگریز.
زیرا دیوان، برای آزمودن انسان آفریده نشدند. آنان، آینه‌هایی بودند که انسان، هر بار، چهره‌ی دیگری از خود را در آن‌ها می‌دید.»

دیدگاه‌ها

بدون دیدگاه

شماهم توی این بحث شرکت کنید

شاید بپسندید